المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

731

مروج الذهب ( فارسى )

استقرار گيرد طلحة بن عبيد الله را حاكم كوفه كن و زبير بن عوام را حاكم بصره كن فرمان حكومت شام را نيز براى معاويه بفرست تا اطاعت تو بر او محرز شود و وقتى كارها سامان گرفت هر چه نظر دارى درباره او عمل كنى » گفت « درباره طلحه و زبير فكر ميكنم اما معاويه به خدا در اين حال كه هست هرگز او را به كار نخواهم گرفت بلكه او را باطاعت ميخوانم اگر پذيرفت كه هيچ و اگر نه مطابق فرمان خدا با او رفتار ميكنم » مغيره خشمگين برفت و شعرى به اين مضمون گفت : « درباره پسر هند با على از روى خير خواهى سخن گفتم و نپذيرفت و بروزگار نظير آن را نخواهد شنيد به دو گفتم « فرمان حكومت شام را براى او بفرست تا معاويه آرام گيرد و مردم بدانند كه حكومت از تو گرفته است » در اين صورت كار معاويه زار بود . نصيحتى را كه آورده بود نپذيرفت در صورتى كه اين نصيحت براى او كافى بود . » مسعودى گويد در قسمتهاى گذشته اين كتاب حكايت مغيره را با على و نظرى كه داده بود ياد كرده‌ايم اين هم يكى از صورتهائيست كه در اين زمينه روايت كرده‌اند . اين خلاصه اينست كه از اخبار و حوادث جمل مورد نياز است و بدون شرح و تفصيل و تكرار اسناد ياد كرديم و الله ولى التوفيق .